زندگی زیباست!

روایتی که پدر در این فیلم برای فرزند خردسالش از آن چیزی تعریف می کند که در اردوگاه کار اجباری نازی ها رخ می دهد، چقدر می تواند شبیه روایتی باشد که توتالیتر با ابزار عریض و طویل پروپاگاندایش، به خیال خود، به خورد مردم می دهد. پدر صفی را که در آن افرادی (از جمله سالخوردگان) را که به درد کار نمی خورند و برای اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی جدا می شوند برای فرزندش به گونه ای تعریف می کند که انگار جزئی از یک بازی است و آنها قرار است در تیم دیگری قرار بگیرند. یا وقتی وارد خوابگاه کثیف و نمناک اسرا می شوند، به فرزندش می گوید که اینجا را از قبل و مخصوص خودمان رزرو کرده ام. به همین سادگی!
از این دست تغییر روایت ها در فیلم زیاد است و البته که نام آن نیز با چنین روایتی، "زندگی زیباست" نام گرفته. گویی نویسنده با قلمش تمامی آنچه را که تاکنون در نظرمان زیبا هستند را زیر سوال برده و حتا آن را به سخره می گیرد.
نفوذ کلام پدر در کودک خردسالش چنان است که هرچقدر عمق فاجعه بیشتر می شود، کودک پیروزی در بازی ای را بیشتر به خود نزدیک می بیند که پدر به راه انداخته است.
کارساز بودن روایت این پدر بر مخاطبش که البته "کودکی خردسال" است، چقدر می تواند حکایتی آشنا باشد...https://www.instagram.com/reel/C0e1TWcoAWj/?igshid=MzRlODBiNWFlZA==

Oslo, august 31: Narration of absurdity and repetition

A continuous effort to overcome the break and emptiness and repeat it

In the process of the film, we see that every second that passes, this effort becomes more unsuccessful and the seconds pass until they inevitably reach that date, hour, and second... that moment on August 31, before Oslo's eyes.

Did he (Andres, the male character of the story) seek to find a meaning for life and now that he has reached the point of emptiness (Or maybe it can be said that he can no longer see the absurdity that was there from the beginning) He reached Oslo, August 31? I don't know... maybe this is the position of all of us Andres that we have been in "as if" from the beginning and of course we are still restless.

Before he went to the rehabilitation center, as if in search of meaning, he was writer and wrote articles for one of the famous Norwegian publications. It seems that he is on a slope where he got to writing, but then he got out of addiction and then the rehabilitation center, and finally he mentions that day, August 31st.

The empty spaces that he tries to fill are also among Andres' repetitions. An effort that always comes to a closed door: a sister who avoids confronting Andres despite his pursuits, a partner who no longer responds to his messages, a sense of emptiness that don't changes with laughter and fun, an empty pocket that is only filled with a pack of heroin that he bought from his former bartender, and an unsuccessful attempt to commit suicide and it seems as if even death is touching his chest, and of course, the story, after Failure to die is just beginning. His suicide model also has a story. It seems that his attempt to die is in his most passive state. Maybe the story wants to show the moment of the life of someone who has already passed death and is just falling down a slope, or better to say, he is falling down.

Is there no other option than August 31? Maybe there is no other option than August 31. On that day, he tries several times so that maybe this time he can overcome that emptiness (whether or not that emptiness can be filled at all).

Yes, he finally fills his vein with heroin in one of the many houses in Oslo, a city that witnessed his life history from birth to this date, after a long time away from addiction...

اسلو، ۳۱ آگوست: روایت پوچی و تکرار

تلاشی پیوسته برای چیرگی بر گسست و پوچی و باز تکرار آن
در روند فیلم می بینیم هر ثانیه ای که می گذرد این تلاش ناکام تر می ماند و ثانیه ها از پس هم می آیند تا ناگزیر در برابر چشمان اسلو، به آن تاریخ و ساعت و ثانیه ... به آن لحظه در ۳۱ آگوست برسند.
آیا او (آندرس، شخصیت مرد داستان) در پی یافتن معنایی برای زندگی بوده و اکنون که به پوچی رسیده (یا شاید بتوان گفت دیگر نمی تواند آن پوچی را که از اول بوده، نبیند) سر از آن جای و گاه (اسلو، ۳۱ آگوست) درآورده است؟ نمی دانم... شاید این، جایگاه تمام ما آندرس ها است که از ابتدا در آن "انگار" قرار یافته ایم و البته که همچنان بی قراریم
او قبل از اینکه به مرکز پازپروری و ترک اعتیاد برود، گویی در جستجوی معنایی، نویسندگی می کرده و برای یکی از نشریات معروف نروژ مطلب می نوشته است. مثل این می ماند که او در شیبی قرار دارد که در جایی از آن به نویسندگی رسیده، اما بعد از آن از اعتیاد و بعد مرکز پازپروری از آن سر درآورده و در نهایت به آن روز، به ۳۱ آگوست، قِل می خورد.
فضاهای خالی که سعی در پر کردن آن است نیز از جمله تکرارهای آندرس است. سعی و تلاشی که همواره به در بسته می خورد: خواهری که علارغم پیگیری های آندرس، از رویارویی با او دوری می کند، پارتنری که دیگر به پیام هایش پاسخی نمی دهد، احساس پوچی ای که با خنده ها و خوش گذرانی ها تغییری در آن رخ نمی دهد، جیبی که خالی است و فقط با بسته هروئینی که از ساقی سابقش خریده پر می شود، و تلاشی نافرجام که برای خودکشی انجام می شود و انگار حتا مرگ هم دست رد به سینه او می زند و البته که داستان، پس از ناکامی از مردن، تازه آغاز می گردد. مدل خودکشی کردنش هم خود، حکایتی دارد. انگار آنجا هم تلاشش برای مرگ در منفعل ترین حالتش هست (اسلاید دوم پست). شاید داستان می خواهد لحظه لحظه ی زندگی کسی را نشان دهد که دیگر از مرگ هم گذر کرده و صرفا در یک سراشیبی قل می خورد یا بهتر است بگویم قل داده می شود.
آیا چاره ای جز ۳۱ آگوست نیست؟ شاید چاره ای جز ۳۱ آگوست نیست. او در آن روز تلاشی چند باره می کند تا شاید این بار بر آن پوچی و خلاء فائق آید (بماند که اصلا آن خلاء پر شدنی هست یا نه).
آری او سرانجام در یکی از انبوهِ خانه های شهر اسلو، شهری که شاهد تاریخچه زندگیش از تولد تا همین تاریخ بوده، پس از مدت ها دوری از اعتیاد، دوباره رگ خود را از هروئین، پر می کند...


Manchester by the sea: fire of anger under the ashes of sadness

After watching this movie, one word, no, three words kept coming to my mind: sadness, sadness, sadness.
It's as if they made sadness out of him. I mean lee, he is the character of the man in the story. The sadness is pouring from his eyes. I don't mean his tears, he doesn't cry after all. I say his eyelids seem to have a strange desire to close. The clousure that will never open again. But he is alive, and his half-opened eyes are only for the nearest distance to see him. Neither before nor after. I don't know, maybe he is running away from what happened to him. But no, he is too lazy to run away. As if it continues the past. After that, the same thing happens every day. When the past does not pass. What follows are situations that may only look different, but they repeat the same thing: anger directed at oneself. Sometimes it's in the form of sadness, sometimes it's deathly silences that end up with a few words in response to a question, and sometimes it's a fist that turns into someone else's face. It is as if the fire of that incident has not been extinguished and is just burning from the house that has been left with ashes. A fire that only want to burn until death, every day and every day, until the day of death

منچستر بای د سی: آتش خشم، زیر خاکستر غم

با دیدن این فیلم مدام یک کلمه، نه... سه کلمه به ذهنم خطور می کرد: غم و غم و غم.
انگار غم را از روی او ساخته اند. لی شخصیت مرد داستان را می گویم. غمی که از چشم هایش می بارد. منظورم اشک هایش نیست آخر او گریه نمی کند. پلک هایش را می گویم که انگار میلی عجیب به بسته شدن دارند. بستنی که دیگر تا ابد باز نشوند. اما او زنده است و چشمان نیمه بازش فقط برای این است که نزدیکترین فاصله ممکن جلویش را ببیند. نه پیشتر و نه پس. نمی دانم شاید دارد از آنچه بر او گذشته فرار می کند. اما نه، بی رمق تر از آن است که فرار کند. گویی آن گذشته را همچنان زندگی میکند. بعد از آن اتفاق هر روزش همین است. البته که گذشته ها نمی گذرد. آنچه از پی هم می گذرد موقعیت هاییست که شاید فقط ظاهرشان با هم فرق میکند ولی تکرار یک چیزند: خشمی که به سمت خود است. گاه به شکل غم، گاه سکوت هایی مرگ آور که در نهایت به چند کلمه، آن هم در پاسخ به پرسشی ختم می شود و گاه مشتی که حواله صورت دیگران میشود. گویی آتش آن اتفاق، خاموش نشده و صرفا از خانه ای که خاکستری از آن به جا مانده دست به دست شده به خانه دل. آتشی که تا سرحد مرگ، هر روز و هر روز، تا روز مرگ، فقط می خواهد بسوزاند

نگاهی روانکاوانه به فیلم از خودم خسته شدم

از قدیم گفته اند "سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند". اما فیلم "از خودم خسته شدم" مثالیست که گاهی سری به دنبال درد می گردد تا دستمالی بر آن ببندد. تا در آن سَر چه سِری باشد؟
شخصیت زن داستان که در رقابتی آیینه وار با پارتنر خود است، در موقعیت های مختلفی در پی کسب توجه است که البته در بیشتر موارد دارای الگویی مازوخیستیک است. او در نهایت برای درمان دردش به دنبال دارو می گردد. اما به گونه ای خاص: دارویی که عوارض پوستی آن اثبات شده و او آن را دارویی مناسب برای درمان دردش می یابد. اما اینجا درمان کننده درد، خودش از جنس درد است. آری، دردی که وارد می شود تا شاید دردی دیگر را درمان کند. گویی با یک تیر دست کم دو نشانه را زده. نشانه اول، چرخش نگاه ها از روی پارتنرش (که به واسطه کار هنری، مجله ها خواستار مصاحبه و گرفتن عکس با او هستند) بر روی خودش و نشانه دوم ارضای نیاز به درد کشیدن. گویی "خشم ورزیدن" همه جا هست و فقط سوژه و ابژه آن تغییر می کند. گاهی ابژه خشم زن به شکلی نارسیسیستیک و رقابتی تصویری، پارتنرش می شود و گاهی نیز سوژه و ابژه آن، خودش می شود که در اینجا آن دارو، درمان است. اما چرا او با خود چنین می کند؟...
البته که فانتزی هایی که در ورای این رفتارها وجود دارند، بسیار تاثیرگذارند و فیلم چندان بدان اشاره نکرده: شاید فانتزی کشتن آنکه صورت خود را میراثی از آن می داند و در عین حال اختگی (جدا شدن) از آن صورت نگرفته؛ یا حتا اینکه او در فاصله مندی از ابژه عشق (love object) لیاقتی جز چهره تخریب شده ندارد؛ یا شاید هم چهره ای را که ابژه عشق، عاشق آن نیست را باید تخریب کرد؛ و بسیاری فانتزی های دیگر...

A psychoanalytic look at the movie, sick of myself

It has been said for a long time that "a head that does not hurt is not covered with a handkerchief". But the movie "sick of myself" is an example that sometimes a head looks for pain to cover it with a handkerchief. What is there in that head?
The female character of the story, who is in a mirror competition with her partner, seeks attention in various situations, which, of course, has a masochistic pattern in most cases. He finally seeks medicine to cure his pain. But in a special way: a drug whose skin side effects have been proven and she finds it a suitable drug to treat her pain. But here the pain healer is from pain itself. Yes, the pain that comes to heal another pain. It is as if she hit at least two targets with one arrow. The first sign is the turning of the eyes from his partner (who, thanks to his artistic work, magazines want to interview and take pictures with him) on himself and the second sign is the satisfaction of the need to suffer. It is as if "being angry" is everywhere and only its subject and object change. Sometimes the object of a woman's anger becomes her partner in a narcissistic and competitive image, and sometimes herself becomes the subject and object of it. But why does she do this to herself?
Of course, the fantasies that exist behind these behaviors are very influential, and the film does not mention it much: perhaps the fantasy of killing someone who considers her face to be a legacy of it, and at the same time castration (separation) from it has not been done; Or even that she is far away from the love object and deserves nothing but a destroyed face; Or maybe the face that the love object is not in love with should be destroyed; And many other fantasies...

A psychoanalytic look at the movie Grand jete


You are in the air for a second, there is nothing behind or in front of you, this is your grand jete.

The female character of the story says the above sentence while describing the Grand Jete technique to her students. The name of the film is also derived from the same ballet dance technique, in which the dancer pushes one leg back and throws the other leg forward with a big jump in the air. Perhaps similar to what the woman has done with her life: she left the son who was the result of a temporary relationship to his mother, came to Berlin in the hope of a better future or escape forward, and suspended herself in the air of ballet. But the woman's narrative is something else. Based on what the woman says, it seems that she is going to savor the moment in the air regardless of before and after. This is also his Grand jete.
Is it possible to hear what a woman does not say from what she says? Of course, there is a gap between what the subject says and what he wants to say...
In the book "Civilization and its discontents", Freud considers art as one of the three ways that can make human suffering bearable and alleviate. But here, in order for the art itself (here, dance) to be bearable, accommodation must be constantly consumed. The wounded and bloody toes of the woman's feet tell the story of her encounter type with art; An obsessive and, of course, masochistic encounter. Here, the discussion is no longer about relief, but perhaps it is a punishment that occurs in the form of art that goes beyond its pleasure, to beyond of pleasure principle, to death, to jouissance. Punishment for the sin that a woman may feel unconsciously or consciously. A woman who has been a mother for 9 months and then, no more. It is as if the same body that contained the fetus and then released it, must be punished in any way: add inflamed skin, painful muscles and a knee in need of surgery to the bloody and bent legs that are apparently in the service of art. A woman meets her son after 17 years and during this meeting she experiences complex and perhaps primitive feelings: feelings and actions that are allowed with any boy except her son and at the same time, a feeling of care and motherhood. So what father? It is clear that there is no such concept in this story, and of course, because of this, Oedipus is not resolved, but revived. It's as if mother and son both make a grand jete from cultural law (father's law) and regardless of how much such an action can be pervert (deviant from the law), like a woman's relationship With art, it's the repetition of pain in a pleasurable form (sexual matter). The question that keeps coming to mind in the movie is why with his own son? Maybe both of them want to just enjoy the moment by denying what is before and after this long jump. I don't know, maybe this woman, like Dostoyevsky's Raskolnikov, is moving toward something forbidden and deserving of punishment, but after punishment, there is hope for purification.

نگاهی روانکاوانه به فیلم برادران لیلا

لیلا
به معنی شب هنگام و نیز درازترین و تارترین شب که گاهی استعاره ایست بر گیسوان بلند زن. گیسوانی که در لیلای این فیلم، بافته شده و از زیر روسری و البته بسیاری چیزهای دیگر، فرا رفته و نه فروافتاده.
او دختریست که با دخالت های پدر و نیز زن_ستیزی مادر همچنان مجرد مانده و با زندگی کارمندی گذران عمر می کند. برادرانش هم هر کدام حکایتی دارند. یکی شان هشت سالی هست که به بهانه کار، از خانواده فرار کرده و به واسطه تعدیل نیرو (شما بشنو اخراج)، به خانه برگشته. یکی شان عاشق پیمودن راه صد ساله در یک شب است. بگذریم که چقدر در این راه موفق بوده. او در خانه ای که در ولنجک خریده ساکن است. البته کمی با ولنجک فاصله دارد. تقریبا می توان گفت خارج از تهران است. سندش هم مشکل دار است ولی هرچه که باشد شمال شهر است. دیگری با پرایدش مسافرکشی می کند و عاشق کشتی کچ (یا همان کج خودمان) است. بماند کدام کُشتنی را به تشک ورزشی و آن هم در تصویر تلویزیون جابه جا می کند. بزرگترینشان هم به چنان فلاکتی افتاده که از خانه پدر سوسیس و تخم مرغ می دزدد که آن را هم پدر از جیبش بیرون می کشد. پدری که رنگ زرد روی سبیلش روایتگر عمری دود کردن است. دودی که شاید فقدانش را پر کند. او آن فقدان را به گونه ای دیگر نیز پر می کند. تلاش برای بزرگ فامیل شدن به هر قیمتی حتا به زور پولِ نداشته و نیز آویزان شدن به دیگری.
رد پای زندگی تباه یا بهتر است بگویم دود شده این خانواده را همچون زردی روی سبیل پدر می توان در جای جای آن دید. اما گویا جایی باید از پدری که نه جایگاه پدر، که فقط جنسیت او را دارد عبور کرد. آری باید از تصویر پدر به قانون پدر رسید. آن هم توسط فرزندی دختر.
گویی آن سیلی، کشیده ای بود بر صورت تمام کسانی که به دنبال پر کردن فقدان خود و کسب بزرگی اند که یا به قیمت گرفتن از حلقوم فرزندان خود و ریختن به جیب دیگران تمام می شود و یا چسبیدن به دود و درازای سیگارواره ها
و البته که آن کشیده را همانی زد که گیسوانش از زیر روسری فرا رفته بود. گیسوانی که بسیاری حرف و عمل در خود بافته دارد...

نگاهی روانکاوانه به فیلم گرندجت


نگاهی روانکاوانه به فیلم گرندجت:

تو برای یک ثانیه در هوا هستی، هیچ چیز در پشت و جلوی تو نیست، این گرند جت تو هست.

جمله بالا را شخصیت زن داستان در توصیف تکنیک گرند جت (پرش بزرگ) به هنرجویانش می گوید. نام فیلم نیز از همین تکنیک رقص باله برگرفته شده که در آن، رقصنده با پرشی بزرگ به هوا، یک پا را به عقب پس رانده و پای دیگر را به جلو پرتاب می کند. شاید شبیه همان کاری که زن با زندگیش کرده: او پسری را که حاصل یک رابطه موقت است به مادر خود سپرده، به امید آینده ای بهتر یا فراری رو به جلو، به برلین آمده و خودش را معلق در هوای رقص باله کرده است. اما روایت زن چیز دیگریست. بر اساس آنچه زن می گوید، به ظاهر قرار است او بی توجه به پیش و پس، از لحظه ای که در هواست، کام جویی کند. این هم گرندجت اوست؛ اما کدام هوا؟
آیا از آنچه زن می گوید، می توان آنچه نمی گوید را نیز شنید؟ البته که بین آنچه سوژه می گوید و آنچه می خواهد بگوید، فاصله است...
فروید در کتاب تمدن و ملالت های آن، هنر را یکی از سه راهی می داند که می تواند رنج بشر را تحمل پذیر کرده و تسکین دهد. اما اینجا برای تحمل پذیر شدن خود هنر (در اینجا رقص) باید مدام مسکن مصرف شود. انگشت های زخمی و خون آلود پای زن حکایت از نوع مواجهه وی با هنر دارد؛ مواجهه ای وسواس گونه و البته مازوخیستیک (آزارخواهانه). اینجا دیگر بحث، تسکین نیست بلکه شاید مجازاتی باشد که در قالب هنری رخ می نماید که از لذت بخشی آن عبور کرده تا آن سوی لذت، تا مرگ، تا ژوئیسانس پیش می رود. مجازات گناهی که شاید زن در ناآگاه و یا آگاه خود احساس می کند. زنی که تا ۹ ماه مادری کرده و از آن پس تا ۱۷ سالگی فرزند، دیگر هیچ. گویی همان بدنی که جنین را در خود داشته و سپس رهایش ساخته، باید به هر شکل تنبیه شود: پوست ملتهب، عضلات دردناک و زانوی نیازمند جراحی را هم به پاهای خون آلود و خم شده که ظاهرا در خدمت هنر هستند، اضافه کنید. زن پس از ۱۷ سال با پسر خود دیدار می کند و در طی این دیدار احساساتی پیچیده و شاید هم ابتدایی و تقلیل یافته را تجربه می کند: احساس و عملی که با هر پسری به جز پسر خود مجاز است و همزمان با آن، احساس مراقبت و مادرانگی. پس پدر چه؟ پرواضح است که در این داستان انگار چنین مفهومی وجود ندارد و البته که بدین سبب، ادیپ، نه انحلال، بلکه احیا می شود. گویی مادر و پسر، هر دو از باید و نباید فرهنگ (قانون پدر)، پرشی بزرگ (گرند: بزرگ، جت:پرش) می کنند و فارغ از اینکه چنین عملی چقدر می تواند پرورت (منحرف از قانون) باشد، همچون ارتباط زن با هنر، تکرار درد در ظاهری لذت بخش (امر جنسی) باشد. سوالی که در فیلم مدام به ذهن خطور می کند این است که آخر چرا با پسر خودش؟ شاید هر دو با انکار آنچه در قبل و بعد این پرش بلند است، می خواهند صرفا لحظه ای کامجویی کنند. نمی دانم، شاید هم این زن نیز همچون راسکلنیکفِ داستایوفسکی، به سمت امری ممنوع و مستحق تنبیه پیش می رود، بلکه بعد از تنبیه، امیدی به تطهیر باشد.